برچسب:
نویسنده: هستی زارعی
چند قسمت از زندگی پس از زندگی رو ندیده بودم، البته همونارو هم به جز یه قسمت همه رو از تلوبیون دیدمحالا دارم کم کم میبینمشوناینا رو که میبینم تاااازه یادم میاد چه کارایی کردم!
برچسب:
نویسنده: هستی زارعی
واااااااای پسفردا امتحان دارم هیچچچچچچچچچی بلد نیستماصن هییییچ کاری نکردم هیچی نخوندمولی من اساسا به شب امتحان خیلی اعتقاد دارم امیدوارم ایندفه هم کارساز باشه میدونی؟ یه عالمه س یه عالمه نه ها! یه عاااااااااااااااالمههههههههههههه
برچسب:
نویسنده: هستی زارعی
سلااام حالتون چطوره؟! حمله تون مبارک باشه! صد سال به این سالا! انشاءالله حمله نابودیشو ببینی
برچسب:
نویسنده: هستی زارعی
غروب که قدم میزدم، یه دفه سرمو اوردم بالا یه خانومی رو دیدم یاد مامانی افتادم، شبیه مامانی نبود، شبیه دوستاش بود، شایدم واقعا از دوستای مامانی بود. یه دفه دیدم جلوی خونه مامانی ام، یه عالمه خاطره یادم میومد. ازون طرف خیابون رد میشدم، خونه رو نگاش میکردم، که حالا دیگه ازون خونه خوشگل مستقل ویلایی تبدیل به یه آپارتمان درحال ساخت شده. حیف اون خونه نبود؟ ولی چندین سال بود که فقط چند هفته یه بار دورهمی میگرفتیم و به قول بابا و عمو، خونه ای که توش نباشی که بهش برسی خودشو میندازه. خیلی قدیما این محل باغ بابای مامانی بوده و من اون باغو ندیده بودم، خونه ی خیلی بزرگی که اونجا واسه مامانِ مامانی بوده رو هم ندیدم، نسلای بعدی هم اون خونه خوشگل که من از بچگیم یادمه رو نمیبینن. یه بار م...ح... که متوجه شد اون خونه رو خراب کردیم بدجوری گریه ش گرفته بود، منم ناراحت بودم ولی گفتم خب شاید خونه قشنگتری بشه، ولی میگفت نه همون شکلی قشنگ بود من همون شکلی دوست داشتم... خدایی اصلا معلوم نبود خیلی ساله ساخته شده، خیلی هم سرحال بود، ولی خب کسی نبود مدام رسیدگی کنه. سر چهارراه که رسیدم یادم اومد مامانی میگفت بچگیاش اینجای خیابون یه باغ دیگه بود که صاحبش شیر هم میفروخت و میومدن ازش میخریدن. رفتم سمت پارکی که بچگیام میبردنم، مامانی میگفت وقتی بچه بود اون پارک قبرستون ارمنیا بود موقع برگشتن ازون خیابونی اومدم که بچگیام با مامانی راه میرفتیم و قدم به قدم تعریف میکرد که اینجا یه حموم بود اسمش ... بود یه حموم اسمش ... گفتم مامانی چقد حموم بوده!کلی خاطره بازی کردم تو دلم، با مامانی که حالا حدود ۷-۸ ساله که پیشمون نیست. دلم براش تنگ شده، فقط خداروشکر که یه روز دوباره هممون توی یه دنیای دیگه همدیگه رو میبینیم.Ad
برچسب:
نویسنده: هستی زارعی

تجربه گر زندگی پس از زندگی دیشب یه جاییش چقد خودم بود!!!
اونجا که نگران بود تو بهشت شلیل هست یا نه قشنگ خودم بود کامل درکش کردم
برچسب:
نویسنده: هستی زارعی
زنگ زدم آرایشگاه ببینم کی وقت میشه وقت بگیرم. سمانه گفت خانم ط... یه دکلره داره. خودم دستم خالیه. گفتم پس نصف کارمو میام که زودتر انجام بدم، کار دیگمو فردا میام که خانم ط... انجام بده.چند ساعت بعد وقتم شد رفتم دیدم یکی نشسته کله ش پر از ورق فویل کارمو انجام دادم خانم ط... گفت اگه این زود تموم شد زنگ میزنم بهت گفتم من دارم میرم خرید، ببینیم چجوری میشه. ما رفتیم خریدامونو کردیم رفتیم خونه خوابیدیم.فرداش گفتم موهای اون خانومه چجوری شد؟ گفتن یه شکلاتی قشنگی درومد. و تا ۹ و نیم شب طول کشید!!!!انصافا اونهمه وقت و زحمت حداقل آخرش باید فسفریی، نارنجی مایل به بنفشی چیزی میشد!تازه دو وجبم نمیشد موهاش!من اگه یه وقت بخوام موهامو رنگ کنم فک کنم یه هفته باید برم آرایشگاه بخوابم
برچسب:
نویسنده: هستی زارعی
نمیدونم چرا یه سری هستن توی بلاگفا، که اسم و آدرس نمیذارن موقع کامنت دادن، مخصوصا وقتی پست جدید میذاری، عایا از خورده شدن میترسین؟ عایا از کتک خوردن میترسین؟ عایا از عزیمت به دنیای دیگر؟ عایا چی؟ برای شما برنامه ویژه ای داریم. یه لینک میذارم اینجا دیگه خیالت راحت میشه که هیچجوره شناسایی نمیشی و دیگه نمیتونم کاراگاه و جلاد استخدام کنم که از روی اسم الکی که گذاشتی شناساییت کنه و سرتو برام بیاره
برچسب:
نویسنده: هستی زارعی
صبح بعد از اونجایی که من کار داشتم چنتا جای دیگه رفتیم، دومیش یه فروشگاه بزرگ لوازم خونگی بود که برای اون سازمانی بود که《...》کار میکنه. رفتیم ببینیم چجوریه. من کیف نبرده بودم فقط گوشیم توی یه جیب پالتوم بود هندزفریم توی یه جیب دیگه. میخواستم جیبمو هم خالی کنم، کیس هندزفریمو نشون دادم گفتم اینو بذارم اینجا؟《...》گفت " آره بذار، اینجا امنه، بزنن هم خودیه " ینی از صب همش یادم میاد میخندم، خیلی حالتش باحال بود
برچسب:
نویسنده: هستی زارعی
برچسب:
نویسنده: هستی زارعی
سلام چطورین؟ دیروز رفته بودم بیرون وقتی برگشتم دیدم تلویزیون خاموشه و هیشکی فوتبال نمیبینه گفتم الان فوتباله، روشن کردن دیدیم ۹۰ دیقه گذشته دیقه اول وقت اضافه س. به خاطر نگاه مبارکم گل شد و خونه رفت هوا 《...》گفت حالا همسایه ها میگن ۹۰ دیقه هیچی نبود یه دفه چی شد
برچسب:
نویسنده: هستی زارعی