خرید بک لینک

ینی اننننننقد حسودم که حتی یه موزیک نمیذارم اینجا، که نکنه بذارین واسه عشقتون

اصن عجیبه واسه خودمم!!!

به تو چیکار داره آخه دختر؟!

نخیرم آهنگای منو نباید بذاره کسی

اِ ! شکلکای بلاگفا کو!؟

برچسب: نویسنده: هستی زارعی تاريخ: يکشنبه 2 آذر 1404 ساعت: 9:51

دکتر کاکاوند حرف خیلی قشنگ و تامل برانگیزی زد:اغلب ِما "رفتار " نمیکنیم ، بلکه عکس العمل نشون میدیم.و توضیح می‌داد که رفتار هر آدمی بر آمده از شخصیتش و منحصر به فرد هست، مثلا کسی که می‌داند مهربانی خوب است همیشه با مهربانی رفتار میکنه و جزئی از شخصیتش هست. اما خیلی از ما فقط داریم به رفتار دیگران واکنش نشون میدیم و اگر کسی بدی کرد ما هم بدی میکنیم، یا فحش داد ما هم فحش میدیم و... پس این "من" و شخصیت خود من کجاست؟و البته ربطش داد به عاشقی کردن عاشق که فارغ از چگونگی پاسخ معشوق ، اون کار خودشو میکنه چون به حس درونی خودش احترام میذاره.❤️❤️❤️مطلب بالا رو از وبلاگ《و زندگی...》دوستمون متولد مهر اینجا گذاشتم. انقد جالب بود که کلا گذاشتمش. هم برای شخصیت آدما نکته دقیق و جالبی بود و هم جواب خیلی از سوالای چنند ساله مو گرفتم، درباره عاشقی کردن آدما، این سوالم که چرا بعضیا هرچقدم سالها میگذره هنوز عاشقن، بعضیا نه.چرا عاشقی کردن آدما با هم فرق داره؟،...الان متوجه شدم چون چیزی که از بعضی آدما دیده میشه عشقه، ولی از بعضی آدما عکس العمله. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی زارعی تاريخ: يکشنبه 2 آذر 1404 ساعت: 9:51

اینجا که میام آرایشگاه

یه خانومه هست قدش بلنده

اندام و قیافه شم با توجه به سنش خوبه

ولی همیشه موهاش اندازه مردا کوتاهه و رنگ سفید مایل به زرد !

دوست دارم بکشمش

برچسب: نویسنده: هستی زارعی تاريخ: يکشنبه 2 آذر 1404 ساعت: 9:51

چند قسمت از زندگی پس از زندگی رو ندیده بودم، البته همونارو هم به جز یه قسمت همه رو از تلوبیون دیدمحالا دارم کم کم میبینمشوناینا رو که میبینم تاااازه یادم میاد چه کارایی کردم! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی زارعی تاريخ: يکشنبه 9 ارديبهشت 1403 ساعت: 18:40

واااااااای پسفردا امتحان دارم هیچچچچچچچچچی بلد نیستماصن هییییچ کاری نکردم هیچی نخوندمولی من اساسا به شب امتحان خیلی اعتقاد دارم امیدوارم ایندفه هم کارساز باشه میدونی؟ یه عالمه س یه عالمه نه ها! یه عاااااااااااااااالمههههههههههههه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی زارعی تاريخ: يکشنبه 2 ارديبهشت 1403 ساعت: 15:43

سلااام حالتون چطوره؟! حمله تون مبارک باشه! صد سال به این سالا! انشاءالله حمله نابودیشو ببینی

برچسب: نویسنده: هستی زارعی تاريخ: يکشنبه 2 ارديبهشت 1403 ساعت: 15:43

غروب که قدم میزدم، یه دفه سرمو اوردم بالا یه خانومی رو دیدم یاد مامانی افتادم، شبیه مامانی نبود، شبیه دوستاش بود، شایدم واقعا از دوستای مامانی بود. یه دفه دیدم جلوی خونه مامانی ام، یه عالمه خاطره یادم میومد. ازون طرف خیابون رد میشدم، خونه رو نگاش میکردم، که حالا دیگه ازون خونه خوشگل مستقل ویلایی تبدیل به یه آپارتمان درحال ساخت شده. حیف اون خونه نبود؟ ولی چندین سال بود که فقط چند هفته یه بار دورهمی میگرفتیم و به قول بابا و عمو، خونه ای که توش نباشی که بهش برسی خودشو میندازه. خیلی قدیما این محل باغ بابای مامانی بوده و من اون باغو ندیده بودم، خونه ی خیلی بزرگی که اونجا واسه مامانِ مامانی بوده رو هم ندیدم، نسلای بعدی هم اون خونه خوشگل که من از بچگیم یادمه رو نمیبینن. یه بار م...ح... که متوجه شد اون خونه رو خراب کردیم بدجوری گریه ش گرفته بود، منم ناراحت بودم ولی گفتم خب شاید خونه قشنگتری بشه، ولی میگفت نه همون شکلی قشنگ بود من همون شکلی دوست داشتم... خدایی اصلا معلوم نبود خیلی ساله ساخته شده، خیلی هم سرحال بود، ولی خب کسی نبود مدام رسیدگی کنه. سر چهارراه که رسیدم یادم اومد مامانی میگفت بچگیاش اینجای خیابون یه باغ دیگه بود که صاحبش شیر هم میفروخت و میومدن ازش میخریدن. رفتم سمت پارکی که بچگیام میبردنم، مامانی میگفت وقتی بچه بود اون پارک قبرستون ارمنیا بود موقع برگشتن ازون خیابونی اومدم که بچگیام با مامانی راه میرفتیم و قدم به قدم تعریف میکرد که اینجا یه حموم بود اسمش ... بود یه حموم اسمش ... گفتم مامانی چقد حموم بوده!کلی خاطره بازی کردم تو دلم، با مامانی که حالا حدود ۷-۸ ساله که پیشمون نیست. دلم براش تنگ شده، فقط خداروشکر که یه روز دوباره هممون توی یه دنیای دیگه همدیگه رو میبینیم.Adادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی زارعی تاريخ: يکشنبه 2 ارديبهشت 1403 ساعت: 15:43

تجربه گر زندگی پس از زندگی دیشب یه جاییش چقد خودم بود!!!

اونجا که نگران بود تو بهشت شلیل هست یا نه قشنگ خودم بود کامل درکش کردم

برچسب: نویسنده: هستی زارعی تاريخ: پنجشنبه 16 فروردين 1403 ساعت: 17:29

سلااام

عید همگی مبارک!

حال همه عالی باشه انشاءالله

از خدا میخوام که امسال سالی باشه که به همه آرزوهاتون برسید بعدش آرزوهای جدید بکنید

[ یکشنبه ۵ فروردین ۱۴۰۳ ] [ ۱۰:۱۷ ق.ظ ] [ ﻣﺮﯾﻢ ] [ ]

برچسب: نویسنده: هستی زارعی تاريخ: پنجشنبه 16 فروردين 1403 ساعت: 17:29

زنگ زدم آرایشگاه ببینم کی وقت میشه وقت بگیرم. سمانه گفت خانم ط... یه دکلره داره. خودم دستم خالیه. گفتم پس نصف کارمو میام که زودتر انجام بدم، کار دیگمو فردا میام که خانم ط... انجام بده.چند ساعت بعد وقتم شد رفتم دیدم یکی نشسته کله ش پر از ورق فویل کارمو انجام دادم خانم ط... گفت اگه این زود تموم شد زنگ میزنم بهت گفتم من دارم میرم خرید، ببینیم چجوری میشه. ما رفتیم خریدامونو کردیم رفتیم خونه خوابیدیم.فرداش گفتم موهای اون خانومه چجوری شد؟ گفتن یه شکلاتی قشنگی درومد. و تا ۹ و نیم شب طول کشید!!!!انصافا اونهمه وقت و زحمت حداقل آخرش باید فسفریی، نارنجی مایل به بنفشی چیزی میشد!تازه دو وجبم نمیشد موهاش!من اگه یه وقت بخوام موهامو رنگ کنم فک کنم یه هفته باید برم آرایشگاه بخوابم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی زارعی تاريخ: چهارشنبه 9 اسفند 1402 ساعت: 17:40

ﻃﺒﻖ ﻣﻌﻤﻮﻝ ﺳﻠﺎﻡ
ﻣﻦ : ﻣﺮﯾﻢ

ﺣﺎﻟﺎ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺩﯾﺪﻥ ﮐﺮﺩﯾﺪ ﺍﮔﺮ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ یا نظری ﺩﺍﺭﯾﺪ برام ﺑﻨﻮﯾﺴﯿﺪ. انتقادا رو نخونده پاک میکنم :))))

برچسب: نویسنده: هستی زارعی تاريخ: چهارشنبه 9 اسفند 1402 ساعت: 17:40

نمیدونم چرا یه سری هستن توی بلاگفا، که اسم و آدرس نمیذارن موقع کامنت دادن، مخصوصا وقتی پست جدید میذاری، عایا از خورده شدن میترسین؟ عایا از کتک خوردن میترسین؟ عایا از عزیمت به دنیای دیگر؟ عایا چی؟ برای شما برنامه ویژه ای داریم. یه لینک میذارم اینجا دیگه خیالت راحت میشه که هیچجوره شناسایی نمیشی و دیگه نمیتونم کاراگاه و جلاد استخدام کنم که از روی اسم الکی که گذاشتی شناساییت کنه و سرتو برام بیاره ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی زارعی تاريخ: چهارشنبه 9 اسفند 1402 ساعت: 17:40

صبح بعد از اونجایی که من کار داشتم چنتا جای دیگه رفتیم، دومیش یه فروشگاه بزرگ لوازم خونگی بود که برای اون سازمانی بود که《...》کار میکنه. رفتیم ببینیم چجوریه. من کیف نبرده بودم فقط گوشیم توی یه جیب پالتوم بود هندزفریم توی یه جیب دیگه. میخواستم جیبمو هم خالی کنم، کیس هندزفریمو نشون دادم گفتم اینو بذارم اینجا؟《...》گفت " آره بذار، اینجا امنه، بزنن هم خودیه " ینی از صب همش یادم میاد میخندم، خیلی حالتش باحال بود ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی زارعی تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1402 ساعت: 13:13

دیشب تمااام سعیمو کردم خونه شون رفتارم باهاش مث آدم باشهفک کنم تونستم دو تا جمله جوابشو بدم بدون اینکه به قیافه ش نگا کنمتوی اینهمه سال اینقد باهاش بد رفتار کردم ولی حتی یه بارم رفتارش باهام بد نبودواقعا دیگه خیلی دارم خجالت میکشمشاید دیگه نزدیک نشهشاید وقتش باشه مث آدم بشمآخه من که نمیتونم دلیلمو به کسی توضیح بدم باید خیلی سعی کنم حداقل جلوی دیگران باهاش معمولی رفتار کنمولی نه در حدی که وقتی تنهام به خودش اجازه بده بیاد خونمونولی دیشب تونستم دو سه تا جمله بهش جواب بدمولی اون وقتی من حتی دارم با یکی دیگه آروم صحبت میکنم، درباره جمله من باهام حرف میزنهبااینکه چننند ساله بلاکش کردم ولی هنوزم میبینم رو گوشی افتاده که تماس گرفته و پیام داده و حتی به بابام متوسل شد که از بلاک درش بیارم و درنیوردمامروز دارم فکر میکنم نگا کن حداقل ۱۰ ساله که رفتارم باهاش افتضاحه ولی اون همیشه باهام خوب رفتار کرده و همیشه سمتم اومدهدیگه از خودم دارم خجالت میکشمباید خیلی بیشتر سعی کنم تا درست باشم، حداقل جلوی بقیه، و در حدی که باز بهم نزدیک نشه و به خودش جرات ... ندهچقد سختولی باید بتونم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی زارعی تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1402 ساعت: 13:13

سلام چطورین؟ دیروز رفته بودم بیرون وقتی برگشتم دیدم تلویزیون خاموشه و هیشکی فوتبال نمیبینه گفتم الان فوتباله، روشن کردن دیدیم ۹۰ دیقه گذشته دیقه اول وقت اضافه س. به خاطر نگاه مبارکم گل شد و خونه رفت هوا 《...》گفت حالا همسایه ها میگن ۹۰ دیقه هیچی نبود یه دفه چی شد

برچسب: نویسنده: هستی زارعی تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1402 ساعت: 13:13

صفحه بندی