خرید بک لینک

صبح بعد از اونجایی که من کار داشتم چنتا جای دیگه رفتیم، دومیش یه فروشگاه بزرگ لوازم خونگی بود که برای اون سازمانی بود که《...》کار میکنه. رفتیم ببینیم چجوریه. من کیف نبرده بودم فقط گوشیم توی یه جیب پالتوم بود هندزفریم توی یه جیب دیگه. میخواستم جیبمو هم خالی کنم، کیس هندزفریمو نشون دادم گفتم اینو بذارم اینجا؟

《...》گفت " آره بذار، اینجا امنه، بزنن هم خودیه "

ینی از صب همش یادم میاد میخندم، خیلی حالتش باحال بود

برچسب: نویسنده: هستی زارعی تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1402 ساعت: 13:13

صفحه بندی